تبليغاتX
پرویز بیگی
دو غزل در سوگ معلم ریاضت و مهربانی برادر عزیزم مرتضی که در کلاس درس آسمانی شد

 

زنگ سوم بود اما زنگ آخر را زدند

منحنی ها زنگ پرواز برادر را زدند

زنگ سوم بود اما زنگها پایان نداشت

زنگ آبی٬ زنگ پرواز کبوتر را زدند

زنگ سوم بود اما هیچکس باور نکرد

زنگهای ناگهان داغ مکرر را زدند

زنگ سوم بود اما زنگهای پر طنین

زنگ چارم ٬ زنگ پنجم٬ زنگ پر پر را زدند

مبحث مجهول بود و جبر و کوچی ناگهان

منحنی ها زنگ پرواز برادر را زدند

                 ***

می روی اما نمی گویی چرا

می روی بی گفتگو بی آشنا

می روی آرام و تنها و صبور

می روی با کوله بار دردها

می روی آتش به جانم می زنی

مثل شمعی شعله سور و بی صدا

می روی تا چشمهای جستجو

طی کند تا هر غروبی جاده را

می روی تا من فراموشت کنم؟

ای عزیز سالهای دیر پا؟

هیچکس ما را کنار هم نخواند

هیچکس هر گز نمی فهمد مرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:38  توسط پرویز بیگی  | 

        در سوگ برادر عزیزم مرتضی که ناباورانه پر کشید

سال ها در آرزوی با تو بودن سوختم

عاقبت شمعی کنار عکس تو افروختم

شمع می داند چگونه قطره قطره ریختم

شعله می داند چگونه ذره ذره سوختم

از همان روزی که دستم را گرفتی با قلم

درد را در سطر های عاشقی آموختم

مرگ صد مجهول دارد ٬ صد هزاران منحنی

این حقیقت را ز درس آخرت آموختم

بر نمی گردی ز راه رفته اما در خیال

چشم را بر جاده های بیقراری دوختم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:28  توسط پرویز بیگی  |