صداقتی فرصت زلالی برای عاشق شدن نمانده است
دو رکعتی را ز دست دادم خدای خوبم برس به دادم
اذانی و مسجد و بلالی برای عاشق شدن نمانده است
به خویش گفتم که می توانم کبوتر فرصت تو باشم
در آسمان ها مجال بالی برای عاشق شدن نمانده است
همیشه چشمم میان جاده دویده و مرکبت ندیده
برای من جز تو وصف حالی برای عاشق شدن نمانده است
به عرض حالی که می نویسم قسم که حال خوشی ندارم
بیا که جز دوری ات مجالی برای عاشق شدن نمانده است
خاک را باور بر این باور نبود
هیچ صیدی اینچنین پر پر نبود
هیچ جا مجموعه ای اندوهبار
این چنین از خون و خاکستر نبود
هم غبار و هم غر یب و هم غروب
داغی از این داغ سنگین تر نبود
عشق چون افتاد جز گلهای زخم
در بر او جامه ای دیگر نبود
جز شرار زخم ریز نیزه ها
کاروان را سایه ای بر سر نبود
بده از سکر جانبخشت مرا پیمانه پی در پی
چو باز آیی تمام شهر ها آیند در راهت
سمرقند و بخارا بلخ و توس و اصفهان و ری
نمی دانم کجایی هر کجایی هر کجا باشم
کنم راه تو را با پای سر منزل به منزل طی
همه شب آسمان است و من و صد کهکشان اندوه
دل و تنهایی و صد ها حکایت در حکایت نی
شبان لحظه های بیقراری می شوم هر شب
کنار آتش نی در فراقت می زنم هی هی
نیستان در نیستان ناله دارم از فراق تو
بگو این ناله ها راسر دهم در بیکران تا کی