سایه ای بساز از عشق سایه ای که تنهایم
بی تو آنچه با من بود سنگی و سترون بود
با تو ای اهوایی سر بر آسمان سایم
موج موج گیسویت آبشار بشکوهی است
حس تازه ای دارد شانه های فردایم
بی تو ای اهورایی ای همیشه فردایی
غنچه ای نمی خندم لحظه ای نمی پایم
ای درخت بار آور در سترونستان ها
سایه ای فراهم ساز تا دمی بیاسایم
انتشار لبخندت طیف تازه ای دارد
بی سبب نمی چرخد تازه تر غزل هایم
با خیال شیرینت خاطر غزل چینت
عاشق سمرقندم در ره بخارایم
ای غزال صحرایی هر زمان که می آیی
مثل چشم و آیینه غرق در تماشایم
ای تغزل دیروز ای تفاهم امروز
روح آبی فردا ای همه تمنایم
ای شکوه رستاخیز تا همیشه شور انگیز
هر کجا بفرمایی می دود سر و پایم
که از عشق و از داغ آبستن است
به رنگ کویر است تنهایی ام
و تنها نگاه افق با من است
من از تاول ارغوانی پرم
تبار مرا زخم پیراهن است
اگر از کبوتر نگویم سخن
مرا خون پرواز بر گردن است
صدایی که می آید و آشناست
همان امتداد شب شیون است
هوای دلم باز بارانی است
بیا لحظه های غزل گفتن است