دریا در من خلاصه می گردد
با من چشمی همیشه بارانی است
شاعر یعنی پرنده در پرواز
این جا اما پرنده زندانی است
شاعر یعنی حماسه یعنی تیغ
همواره زبان تیغ عریانی است
شاعر یعنی غریب یعنی مرد
در مرد همیشه گریه پنهانی است
ساحل ساحل نشسته ام آرام
دریا اما هماره طوفانی است
من پرسش برگ ریز هر روزم
یک پاسخ سبز بر من آیا نیست
پر از تنهایی ام گم کرده ام راه عبورم را
به سویم دستهایت را برای لحظه ای پل کن
مگر من دل ندارم من که از عاشق ترین هایم
مرا هم آشنا با زیر و بم های تغزل کن
بیا بنشین کنارم تا به پا دارم طوافت را
دراین دوری که من افتاده ام فکر تسلسل کن
برای نوبرانه نازهایت با دلم گفتم
که رسم عاشقی این است میدانم توکل کن
به دنبالم بیا دررد پای شوکرانی ها
میان دفتر پاییزی امروز و فردایم
چرا تنهایی ام را با کسی قسمت کنم امشب
که در هر خلوتی آیینه شد محو سراپایم
کسی دیگر برای عشق آوازی نمی خواند
پر از تنهایی محض است شبهای غزلهایم
به جز دریا به جز باران کسی دیگر نمی داند
چه رازی خفته در پشت کویری های آوایم
غزل کم کم به پایان می رسد اما برای من
"شراب خانگی" می ماند و یاد "اوستایم"